خرید بک لینک
همیشه می دانستم که هرگز فراموشش نخواهم کرد . در لحظه لحظه ام می دانستم . تنها یک تقلای بیهوده بود . گاهی خودم را در این تقلا گم می کردم .اما هرگز نمی توانیم کسی را برای بار دوم ، حتی در همان شخص ملاقات کنیم . اما مهلک ترین اتفاقی که برایم می افتاد دلتنگی غیر قابل وصفی بوده که حس می کردم . گویا چیزی از او درون من رخنه کرده بود و خاموش نمی شد .چیزی ورای دوست داشتن . چیزی از جنس ورای طبیعی . نمی دانم چیست . چیزی شبیه به یک یادآوری کشنده و غیر فابل فرار .شاید اگر میدانستم که چه چیزی مرا به او وصل مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا باقریان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:03

سخت ترین پنجشنبه عمرم بود ، نه ...

شایدم بدترین روز عمرم بود.

روحتو لمس کردم ، حال بد رو تو چشمات دیدم

حال بدی که باعثش فقط و فقط خودمم

حس نفرت از خودم ، از عشقم ، از احساسم ...

میدونی ع؟ هر جور حساب میکنم درست جور نمیاد ...

آرامشت رو بیشتر از کنارم داشتنت میخوام ...

برای ارامشت دنیا رو باید بهم زد ...

تو فکر یه آشوبم...!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 5:11 توسط |

برچسب: نویسنده: الینا باقریان تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 11:56

این روزا خیلی بیشتر به خودم سخت میگیرم بعضی وقتا دست میندازم و جلوی گلوم رو میگیرم و بغضشو خفه میکنم

دوست داشتنت سخته و جلوشو گرفتن سخت تر ...

هرچقدر دلمو خالی میکنم باز پر میشه از یادت...

اون موقع است که گریه حرفیه که قلبم میگه وقتی لبام نمیتونن شدت دردمو توضیح بدن ...

فقط میتونم بگم دوستت دارم ...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:12 توسط |

برچسب: نویسنده: الینا باقریان تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی