همیشه می دانستم که هرگز فراموشش نخواهم کرد . در لحظه لحظه ام می دانستم . تنها یک تقلای بیهوده بود .
گاهی خودم را در این تقلا گم می کردم .اما هرگز نمی توانیم کسی را برای بار دوم ، حتی در همان شخص ملاقات کنیم . اما مهلک ترین اتفاقی که برایم می افتاد دلتنگی غیر قابل وصفی بوده که حس می کردم . گویا چیزی از او درون من رخنه کرده بود و خاموش نمی شد .چیزی ورای دوست داشتن . چیزی از جنس ورای طبیعی . نمی دانم چیست . چیزی شبیه به یک یادآوری کشنده و غیر فابل فرار .شاید اگر میدانستم که چه چیزی مرا به او وصل م
برچسب:
نویسنده: الینا باقریان
شایدم بدترین روز عمرم بود.
روحتو لمس کردم ، حال بد رو تو چشمات دیدم
حال بدی که باعثش فقط و فقط خودمم
حس نفرت از خودم ، از عشقم ، از احساسم ...
میدونی ع؟ هر جور حساب میکنم درست جور نمیاد ...
آرامشت رو بیشتر از کنارم داشتنت میخوام ...
برای ارامشت دنیا رو باید بهم زد ...
تو فکر یه آشوبم...!
برچسب:
نویسنده: الینا باقریان
دوست داشتنت سخته و جلوشو گرفتن سخت تر ...
هرچقدر دلمو خالی میکنم باز پر میشه از یادت...
اون موقع است که گریه حرفیه که قلبم میگه وقتی لبام نمیتونن شدت دردمو توضیح بدن ...
فقط میتونم بگم دوستت دارم ...
برچسب:
نویسنده: الینا باقریان